به پاییز که نزدیک میشویم، سروکلهی من هم در این خرابشده پیدا میشود. افسردگی فصلی میگیرم و میاندازم گردن این و آن. چند روزیست که با آنفولانزا در ستیزم. سه روز به شرکت نرفتم. خوابیدم و هیچ کاری جز فین فین نکردم. غذا هم نخوردم. نه خودم نای آشپزی داشتم نه کسی برایم غذایی پخت. امروز که برگشتم شرکت انگار هیچ چیز تغییر نکرده بود ولی من میدانستم چند دعوای هولناک در آنجا رخ داده است. سرم را به تسکهای معوقه گرم کردم. یکجوری مینویسم که انگار هر هفته یا دوهفته یکبار اینجا میآیم. خير. از آخرین پستم در اینجا جز فشارهای شدید عصبی. اعتیاد به کار برای رهایی از فشار عصبی، سفر به شهری که هیچ دوستش نمیدارم، روبرو شدن با مشکلاتی که اصلا بهشان فکر نمیکردم، بازسازی خانه، نو شدن کابینتها، کاغذدیواری قشنگ، مبلی که مناسب این خانه است و الخ. اتفاقی نیفتاد.
برچسب:
نویسنده: مانی خلیلی
تاريخ: سه
شنبه
29 شهريور
1401 ساعت: 1:36