خرید بک لینک
به پاییز که نزدیک میشویم، سروکلهی من هم در این خرابشده پیدا میشود. افسردگی فصلی میگیرم و میاندازم گردن این و آن. چند روزیست که با آنفولانزا در ستیزم. سه روز به شرکت نرفتم. خوابیدم و هیچ کاری جز فین فین نکردم. غذا هم نخوردم. نه خودم نای آشپزی داشتم نه کسی برایم غذایی پخت. امروز که برگشتم شرکت انگار هیچ چیز تغییر نکرده بود ولی من میدانستم چند دعوای هولناک در آنجا رخ داده است. سرم را به تسکهای معوقه گرم کردم. یکجوری مینویسم که انگار هر هفته یا دوهفته یکبار اینجا میآیم. خير. از آخرین پستم در اینجا جز فشارهای شدید عصبی. اعتیاد به کار برای رهایی از فشار عصبی، سفر به شهری که هیچ دوستش نمیدارم، روبرو شدن با مشکلاتی که اصلا بهشان فکر نمیکردم، بازسازی خانه، نو شدن کابینتها، کاغذدیواری قشنگ، مبلی که مناسب این خانه است و الخ. اتفاقی نیفتاد.

برچسب: نویسنده: مانی خلیلی تاريخ: سه شنبه 29 شهريور 1401 ساعت: 1:36

عشق و عشق. آیا عشق نجاتدهنده است؟ آیا به تنهایی کافیست؟ جز این احساس، حس دیگری همین تأثیر را نمیگذارد؟ سوالها توی ذهنم چرخ میخورد و چرخ میخورند. بعضی اوقات جواب بالا میآورم و بعضی اوقات رهایشان میکنم؟ فکرهایم چه هستند؟ سوالهای مادی و درباره زندگی پست دنیا. این را میخواستم؟ خیر. فکر میکردم در ۲۵ سالگی به مسائل مهمتری فکر خواهم کرد. البته به واسطه شغلم باید به مسائل کلان فکر کنم ولی این ریزهها، این کثافت و لجن از اعماق درونم باز سر باز میکند. نوشتن از خم و قهر بس است. بس.

برچسب: نویسنده: مانی خلیلی تاريخ: جمعه 11 شهريور 1401 ساعت: 10:06

صفحه بندی